1/11/2012

ترسو دوبار میمیرد/ اکبر بالاخواه یک بار مرد

نه خدا و نه شیطان / سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگرانش می پرستیدند / بتی که دیگرانش می پرستیدند
برای کسی که رکعتی به شکرانه ی هیچ نواله ای به توهم کمر خم نکرد آیه و ندبه نخوانید . برای کسی که مقدسات شما را باورهاتان را پول عزیزتان را به تاسی می باخت فاتح نخوانید .اکبر بالاخواه چون ستاره ای خاموش شد ! محبت کرد و بی حصرت مرد . فرصتش اندک بود اما به تمامی تلخ نبود . لحظه های نابی که با ما سیگاری به نشانه رفاقت آتش می کرد . لحظه های گزرایی که ترس ها و خامی های ما را با بازی نرد روایت می کرد ! خام دستیمان ، محافظه کاریمان و ترس هایمان را به سخره می گرفت . همیشه می گفت ترسو دوبار می میرد .اکبر بالاخواه یک بار مرد . فهمش برای شما که بلیطهای خوشبختی می خرید آسان نیست . تصورش برای شما که رویاهای شیرین طلایی می بینید ممکن نیست . یادتان نرود تحقیرش میکردید که بلیط طلایش را مستانه بازی کرد و به باد داد . آتش زد و به ریش شما و بنگاه خوشبختیتان و تمام آرزوهای پوشالیتان خندید . یادتان نرود تحمل مردی که پول های با ارزش شما را قایق کاغذی می کرد دشوار بود . همان مردی که یک گوریل پلاستیکی داشت مردی که در کون گوریلش وقیحانه یک آنتن خراب تلوزیون را فرو کرده بود و می گفت هرچیزی یک پایه ای می خواهد . مردی که همه چیزهای با ارزش شما را قمار میکرد و حلبی های بی ارزش شما را با جدیت جمع می کرد. پیچ و مهره آنقدر آهمیت دارد که کسی بخاطرش دروغ نمی گوید و خرخره کسی را نمی جود . برای شما قابل فهم نیست . اما اگر بتوانید چون او ژیانتان را بایک قلم و چکش و یک قوطی رنگ پلاستیک هر وقت که لازم شد صاف کاری کنید ، می توانید فرمانتان را کج کنید و در پیاده رو برانید . می توانید یک جاده برف گرفته روستایی را مستانه باز کنید . اما شما پشت چراغ قرمز ها به ماشین های لوکستان می چسبید و به نداری این مرد می خندید . خوب وقتی به بچه های کوچک اسکناسهای بزرگ هدیه دادی دارایت می شود چند انگشتر نقره با نگینهای باباقوری و فیروزه و یاقوت -این که ریشخند ندارد ! وقتی کل دارایت در دستت باشد فقط کافیست عزیز ترینت را انتخاب کنی و انگشترت را ببخشی . همه چیز به همین سادگی است . اما کسی چیزی نداشت به اکبر بالاخواه ببخشد آنچه او دوست داشت را همه تان قبلا دور انداخته بودید .
اکبر بالاخواه ، اکبر آقام علی ، اکبر آقا ، آقاجان مرد . برای چنین مردی اگر زحمتی نیست چیزهای با ارزشتان را تلف نکنید . نه دعا کنید نه قرآن بخوانید نه فاتح بفرستید آگر هنوز برایتان مقدور است آگر دورش نینداخته اید بگردید یک چیز ساده ای پیدا کنید . چه می دانم یک نخ سیگار روشن کنید و لذت ببرید . یک گوریل پلاستیکی پیدا کنید برای اینکه بشود به ویترین تکیه اش داد یک آنتن خرای تلوزیون را در کونش فرو کنید . یک رادیوی ترانزیستوری بخرید یا مولینکس خراب را از یک زن چادری بخرید . سه کیلو خیار سالادی بخرید بروید خانه پسرتان . یک مسیر طولانی را در شهر پیاده روی کنید یادتان نرود زیر پای تان را خوب نگاه کنید . سعی کنید یک بار بمیرید . اگر چه خواسته بزرگی است اما صادقانه است و انسانی . ترسو دو بار میمیرد آقاجان یک بار مرد .

8/07/2011

نامه هایی هست که هرگز نمی نویسم . چطور می شود نوشت - نمی خواهم دروغی بشنوم ؟ اصلا درخواست ساده ای نیست . می توانی نشنویی . یعنی فاعل تویی . باید بروی . پس به دیگری ارتباطی ندارد . نمی شود نوشت مراقب باش متنفرم نکنی . وقتی تجربه اش نباشد درخواستت بی معناست . وقتی هم تجربه اش هست یعنی کاری از دست هیچ کدامتان بر نمی آید . یعنی تا دروغی نشنوی و متنفر نباشی چطور ممکن است هشداری بدهی یا وقتی متنفری و منزجر هشدار دادنت چه معنایی دارد . آیا غیر از این است که با استیصال التماس می کنی که بیشتر متنفرم نکن در این صورت وقتی نمی توانی بگویی نمی خواهم دروغی بشنوم باید جاکن شوی باید نباشی .  

2/10/2011

حکایت شب و تنهایی و ترس و هول

ترک موتور نشسته بود و چاله ها و دست اندازهای تاریک را روی نخاع احساس می کرد . گوساله را می شود کول کرد و  سالها از کوه بالا برد ! حالا نره گاوی را از 8 صبح  تا  10شب بدوش می کشید! تا ساعت 10 مثل ماشینی لاینقطع میبرید و می دوخت . ساعت کار از 10 که بگذرد زانوها سست می شود کمر درد می گیرد . تازه چهار راه سیروس را رد کرده بودند و چهارسرعت گیر و یک پل مانده بود . پل روگذر ری که بیشتربه سکوی پرتاب شبیه بود . حالا ساعت 12 بود . روی آسفالتهای چین خورده پل کمرش تیر کشید و نگاهش روی کپل زنی که ترک موتوری دیگر دست انداز را رد میکرد گیر کرده بود . کپل به غایت بزرگ و نرم  زن در ذهنش فیکس شد . همراه کمر درد و ضعف شدید معده احساس بدبختی شدید کرد . در مرثیه تنها خوابیدن مکرر بغض کرد . به همین سادگی دلش خواست کسی را بگاید حالا هرچه اغوا کننده تر بهتر . نفس گاییدن مهم بود . تخلیه بخارات شهوت که مغزش را از کار می انداخت . خالی نشدن دیر هنگامی که با خود ارضایی جبران نمی شد و او تن دیگری میخواست تا در آن استمناء کند مانند وقتی که کالباس ، کیسه فریزر پرآب ! یا گوشت لخت گوسفند را امتحان کرده بود . خستگی را با گشنگی که جمع بزنی تحمل ناپذیر می شود اما وقتی شام خورد رفت پشت میز نشست و شروع کرد به نوشتن .
(( فکرش را بکن شب باشد ! کمی هم هوا نم داشته باشد ! اصلا هم معلوم نیست من در قبرستان چه می کردم . بهر حال شب نمناکی بود. کسی صدایم می زد ! و من در تاریکی انحنای کپل و سینه اش را دیدم . گفت :دستت را به من بده تا  در پیچ و خم قصه گمت کنم . دستت را بده تا از تاریکی و نمناکی زمین برخیزی و درمتن خوفناک روایت بدوی . - پژواک دستت را به من بده گوشم را آزار می داد . دستم را می کشید دیگر کلمات برایم مفهوم نبود از پله ها پایین رفتیم همراه پژواک کرکننده مداوم (( دستت را...)) جملاتی در هوا رها می شد و بی هیچ دریافتی از کنار گوشم می گذشت . حکایت شب و تنهایی و ترس و هول بود اما پژواکش دستم را رها نمی کرد . چشمم در تاریک ،روشن تونل روی کپل راوی مانده بود هر قدم که بیشتر تحقیر می شدم لرزش و لمبه ی کون راوی به من نزدیک تر می شد . حس تحقیر و بی چارگی خود ارضایی در کلاس 40 نفره را به یادم می آورد. وقتی که راوی درس ریاضی می داد و سرمای مرمر کلاس تاکید می کرد که دارم عرق می کنم و لحظه انزال ، یک رها شدگی تلخ میان چشمهای وقیح هم نیمکتی ها که برق می زد و تحقیر می کرد . یکهو دستم را کشیدم . دویدم . راوی و صدا از پشت سرم می آمدند . سرعتم را زیاد کردم و با صدای مهیبی زمین خورد . برگشتم و میان گه و لجن گاییدمش . گاییدمش و پژواک ها خاموش شد .
انزال و خاموشی . انزال و وضوح . انزال و آگاهی . تکراری که مدام فراموش می شود . ))
از پشت میز بلند شد . سیگاری آتش کرد و دکمه send را فشار داد .

1/02/2011

وحشی

.
  کارگر که باشی مثل فیلتر آدمهای اضافی را از زندگیت حذف می کنی . دست پرش کارفرما و یکی دوتا آدم بی ربط می بینی ، گاهی هم در تاکسی بوی عطر غریبه ای را باید تحمل کنی . از وقتی یادم می آید خانه بدوش بودیم مستأجر بی محله ای که هیچ جا ریشه سفت نمی کند . تحصیلات ابتدایی و متوسطه ام در انزوای مطلق گذشت . از همان سالهای ابتدایی به کارگاه کیف سازی پناه بردم .  این طور شد که محبوب ترین هم صحبتانم شدند تعدادی کارگر که می توانستم با کمی تبسم و صادقانه برایشان حرف بزنم بی این که رگ گردنم  باد کند بدون اینکه  جملاتی کوتاه و تهاجمی شلیک کنم . دیر رفتم ، چهار یا پنج سال دیر تر از سن معمول ، خلاصه تن دادم به خدمتی اجباری .تن دادم به اجتماعی بی هویت و درهم برهم . در قبال عذابی که میکشیدم باید کاری می کردم . برای اینکه جذامی نباشم برای اینکه تبدیل به حیوانی عبوس نشوم تا می شد روی عصابم خنج کشیدم و تحمل کردم . تحمل کردم و مچاله شدم و عنصر اجتماعی را در خودم چپاندم . گاهی برای انزوای قربانی شده خود پنهانی اشک می ریزم . بعد تند دستی به صورتم میکشم و خودم را پرتاب می کنم میان جماعتی تازه  . با این حال خشمی در من همیشه پنهان است . حیوان وحشی که به اجبار میان مردم نفس می کشد . حیوانی وحشی که در محوطه دانشگاه قدم می زند و برای همه سر تکان می دهد و خود را برای گفتگویی دیگر آماده می کند . حیوانی وحشی که در خیابان راه می رود و بو می کشد تا اجتماعی  تازه را به خود تحمیل کند .

12/28/2010

از بازیی که با او کردم خجالت می کشم .

از ملاقات برمی گشتیم . علی صارمی را نمی شناختم . دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش بود . برف سنگینی آمده بود . اوین یک دست سفید پوش شده بود، انگار عجوزه ای که خود را در رخت سفید برای بلعیدن داماد بزک کرده باشد . پشت ون کنار هم نشستیم. گفتم که علی را نمی شناختم... ون را که برای ملاقات پر می کردند کمتر کسی با کسی حرف می زد. دست پر، سری تکان می دادیم و همه چیز را با ولع می دیدیم، نگاه نمی کردیم، می دیدیم. برای لذت ِ دیدن، هرچه دیوار نبود دیدنی بود .اما در برگشت حکایت این نبود، چشممان سیر شده بود و نگاه می کردیم .علی را موقع رفتن دیده بودم اما نفهمیده بودم . آرامشی را که در صورتش داشت ، داستانی که از حبس های طولانی پشت صورتش بود را نخوانده بودم، حکایت رفقای در خاک خفته اش را  نفهمیده بودم.چشم بندم را بر داشته بودم .علی را نمی شناختم، باقی مسافران را با نگاه تعقیب می کردم، زیر لب با رفقای جلوی صحبت می کردم . 
علی پرسید: دانشجویی ؟ 
گفتم: کمونیستم .
گفت: فرشید فرهادی از بچه های شماست؟
گفتم: آره بهش سلام برسون .
سرم را تکان دادم به علامت سوال و پرسیدم: اینجایی؟
گفت: مراسم خاوران دستگیر شدم.
چشمانم به شکل موذیانه ای تنگ شد . بیشتر نگاهش کردم . با سنی که داشت و تسبیحی که دستش بود بی شک مجاهد بود .
گفتم: به فرشید بگو سعید و امیر مرغ سبز می خورن .
صادقانه و بدون شبهه گفت: حتماً.
از بازیی که با او کردم کمی خجالت کشیدم . با این حال آن موقع طبیعی بود . قدرتمان کم نبود . چپ دانشجویی، فعالین زنان خرده بورژوا ،فعالین زنان کمونیست بریده از کمپین یک میلیون امضا، ان جی او های کوچک وبزرگ، کمیته های کارگری، سندیکای شرکت واحد، تشکل های نو پای غیر علنی، آن روزها می شد حکم تعلیق یک دانشجو را تبدیل به بهانه ای برای یک تجمع اعتراضی کرد. بابت دستگیری آدم بی ربطی مثل جهان بیگلو می شد کوی را برهم  زد. همین دستگیری خودمان کلی سرو صدا کرده بود . بعضی ها برای ادامه حیات سیاسی شان حکومت را وادار به دستگیری می کردند، اعضای تحکیم حوزه دانشگاه زیر فشار چپ دانشجویی و از دست دادن فضای دانشگاه  شش نفری ساعت شش صبح جلوی دانشگاه تحصن کردند و با موفقیت دستگیر شدند. همین خانم بهاره هدایت که حالا نه سال حبس گرفته داوطلبانه کله سحر آنجا نشسته بود تا بشود خبر نخست روزنامه شرق . آنطور که من یادم هست از سال هشتاد و چهارخبری  از حکم اعدام زندانی سیاسی نشنیده بودم . یک مجاهدی بود به نام عبدالرضا رجبی که باکلی شامورتی بازی زنده از زندان بیرون نیامد... این رفیق آنقدر در زندان مانده بود که برای جوجه ی تازه از تخم بیرون آمده ای چون من ناشناس بود . حرفم این است که تصور این را هم نمی کردم که علی بابت چنین اتهام مضحکی به دردسر بیفتد . پیش خودم می گفتم لابد هنوز سیمای مجاهد می بیند و نهج البلاغه می خواند . حالا بخاطر شوخی ای که با پیر مرد کرده ام دارم دق می کنم. مانده ام شما چرا شرم نمی کنید .جماعت ! دستانتان به خون علی آغشته است . نه به خاطر اینکه  کمپین علیه اعدام برایش نزدید، نه بدین خاطر که در شو های احمقانه فیسبوکی بازی نکردید . 
احول تر از این ممکن نیست . یک روز شدید کاسه داغ تر از آش و علیه دانشجویان آزادی خواه برابری طلب سنگر بستید . روز دیگر شدید حمار لنگی که با سندرم ناموسی افتادید پشت شورش یک مشت رگ غیرت باد کرده در زنجان . فردا روزش شدید نیروی همایون و شاه غلقلک و جماعت را گوشت دم توپ کردید و ما هستیم بستید به خیکشان. دست آخر هم هر چه مانده بود از خرده تشکلهای نیمه جان بردیدکف خیابان قربانی سبز و یاحسین و نماز جمعه شیخ کوسه کردید .
هرچه داشتیم نداشتیم قمار کردید . سیمای مجاهد می نویسد علی صارمی شهید شد . نه شهید نشد ،قربانی ددمنشی سیاست های دست راستی این جماعت شد. قربانی شانتاژاحزاب بی افقی شد که آمال و آرزوی شان در رفرمیسم و رژیم چنج منتهی می شد. قربانی قماری بی تعقل شد . علی صارمی مجاهد بود و من پیشتر نوشتم این حق ماست که دست کم چیزی باشیم ،دست کم باید اقلیتی ازخنازیریون گردیم ... اما خون علی صارمی مدالی نیست بر سینه ی چرکین خانم رئیس جمهور . علی صارمی خونی است که از چهره ی ننگین این جماعت پاک نمی شود . خانم رجوی شما حق ندارید خون علی صارمی را تبدیل به وسیله ای برای لابی های کاخ سفیدیتان کنید . شما حق ندارید روبان سبز دور جنازه ی علی صارمی بکشید .لا اقل کمی شرم کنید .

12/22/2010

درد

درد می کند دوستان
اصلا می شود دم نزد .دست کم می شود گفت : به تخمم ((پدر بزرگم تمام پول لاتاری را که باخت . گفت : به تخمم - و الا دق می کرد))اما گاهی پیش می اید که مجبور می شوی روی تخمت بنشینی و فکر کنی درد دارد دوستان اشک آدم سرازیر می شود نه این که بغضی باشد و بترکد، نه درد است که ذره ذره از تمام منافذ بدنت چکه میکند .و من با 75 کیلو وزن اینجا نشسته ام روی تخمم و به محمد ...فکر می کنم زیاد که طول میکشد سر ادم شروع میکند به باد کردن.
اینطور بی رحمانه که بنشینی و تا پنی آخر را ببازی دو راه بیشتر برایت باقی نمی ماند یا این که بگویی به تخمم یا این که بنشینی روی تخمت . و حالا مجبوری بلند شوی چرا که نگفتی  و اگر همین طور بی حرکت بنشینی دق می کنی.

علی باز هم رفت

از دروازه که گذشتم سیگاری اتش کردم . این دروازه قدیمی که سالها بود بسته نمی شد در نقش مرزی بود برای قلمرو بی کسیمان  . روزگاری دروازه شیمرانات بود و حالا میان خیابانها و امارتهای چندین مرتبه گم شده بود . تبدیل گشته بود به دروازه ی کوچه ای . کوچه ای که آدمهای قریبی را به خود می کشاند از بچه  سرهنگی که متربی می کرد تا ترکی که پشت شال آبی دندان دردش را پنهان می کرد و به چند روایت تشریحش می کرد . می گفت  عده ای معتقدند دندان درد را بهانه می کنم تا با مسکن از شر خماری خلاص شوم دسته ای دیگر می گفتتند این بهانه ای ست تا از حرف زدن فرار کند یا شاید یک ژست باشد  فرار از درس خواندن هم یکی از گزینه ها ست لابد  !و لی ما بی شک باور داشتیم که درد می کند .
حکایت من اما خلا سه می شد در مست کردن و پناه بردن به قرص و شربت اسپکترانت که بتوانم از جا بلند شوم تا برسم به این دروازه و کنار تفاله های از جنس خودم سیگارهای همداستانی دود کنم. چند قدمی که جلو آمدم به جای خالی خودم کنار جوب نگاهی کردم .این جوب یک سالی می شد که مارا کنار خود جا داده بود کنار این جوب قصه ها مان را مکرر کرده بودیم قصه ها ی که چفت شده بود باهم وهروز دایره  را تنگ تر کرده بود تا اینکه دو نفر دو نفر از کنار جوب پشت میز رفته بودیم و میان چمنها قصه های خیالی بافته بودیم.یک سالی گذشته بود و باید امتحان اخراج از مدرسه را میدادیم و من نمی خواستم، نباید اخراج می شدم . با علی از همان روزهای اول هم قصه شده بودم همان ترک شال آبی، از همان پیک اول ! قصه یادم نیست از کجا
شرو ع شد اما میان قصر کافکا بود که رو چمن نشسته بودیم و سیگار می کشیدیم .نخ دوم را که اتش کردم همه برای امتحان بلند می شدند و من نمی خواستم که اخراج شوم علی که رفت نمی دانستم که باید مکرر شاهد رفتنش باشم . علی باز هم رفت .