<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292</id><updated>2012-01-11T12:11:42.169+03:30</updated><title type='text'>شتر، گاو، پلنگ</title><subtitle type='html'>شتر ، گاو ، پلنگ نامه چیزی بیش از یک روایت نیست.</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>22</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-5772726874100612627</id><published>2012-01-11T12:08:00.001+03:30</published><updated>2012-01-11T12:11:42.193+03:30</updated><title type='text'>ترسو دوبار میمیرد/ اکبر بالاخواه یک بار مرد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: white;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: white;"&gt;نه خدا و نه شیطان / سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگرانش می پرستیدند / بتی که دیگرانش می پرستیدند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: white;"&gt;برای کسی که رکعتی به شکرانه ی هیچ نواله ای به توهم کمر خم نکرد آیه و ندبه نخوانید . برای کسی که مقدسات شما را باورهاتان را پول عزیزتان را به تاسی می باخت فاتح نخوانید .اکبر بالاخواه چون ستاره ای خاموش شد ! محبت کرد و بی حصرت مرد . فرصتش اندک بود اما به تمامی تلخ نبود . لحظه های نابی که با ما سیگاری به نشانه رفاقت آتش می کرد . لحظه های گزرایی که ترس ها و خامی های ما را با بازی نرد روایت می کرد ! خام دستیمان ، محافظه کاریمان و ترس هایمان را به سخره می گرفت . همیشه می گفت ترسو دوبار می میرد .اکبر بالاخواه یک بار مرد . فهمش برای شما که بلیطهای خوشبختی می خرید آسان نیست . تصورش برای شما که رویاهای شیرین طلایی می بینید ممکن نیست . یادتان نرود تحقیرش میکردید که بلیط طلایش را مستانه بازی کرد و به باد داد . آتش زد و به ریش شما و بنگاه خوشبختیتان و تمام آرزوهای پوشالیتان خندید . یادتان نرود تحمل مردی که پول های با ارزش شما را قایق کاغذی می کرد دشوار بود . همان مردی که یک گوریل پلاستیکی داشت مردی که در کون گوریلش وقیحانه یک آنتن خراب تلوزیون را فرو کرده بود و می گفت هرچیزی یک پایه ای می خواهد . مردی که همه چیزهای با ارزش شما را قمار میکرد و حلبی های بی ارزش شما را با جدیت&amp;nbsp;جمع می کرد. پیچ و مهره آنقدر آهمیت دارد که کسی بخاطرش دروغ نمی گوید و خرخره کسی را نمی جود . برای شما قابل فهم نیست . اما اگر بتوانید چون او ژیانتان را بایک قلم و چکش و یک قوطی رنگ پلاستیک هر وقت که لازم شد صاف کاری کنید ، می توانید فرمانتان را کج کنید و در پیاده رو برانید . می توانید یک جاده برف گرفته روستایی را مستانه باز کنید . اما شما پشت چراغ قرمز ها به ماشین های لوکستان می چسبید و به نداری این مرد می خندید . خوب وقتی به بچه های کوچک اسکناسهای بزرگ هدیه دادی دارایت می شود چند انگشتر نقره با نگینهای باباقوری و فیروزه و یاقوت -این که ریشخند ندارد ! وقتی کل دارایت در دستت باشد فقط کافیست عزیز ترینت را انتخاب کنی و انگشترت را ببخشی . همه چیز به همین سادگی است . اما کسی چیزی نداشت به اکبر بالاخواه ببخشد آنچه او دوست داشت را همه تان قبلا دور انداخته بودید . &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: white;"&gt;اکبر بالاخواه ، اکبر آقام علی ، اکبر آقا ، آقاجان مرد . برای چنین مردی اگر زحمتی نیست چیزهای با ارزشتان را تلف نکنید . نه دعا کنید نه قرآن بخوانید نه فاتح بفرستید آگر هنوز برایتان مقدور است آگر دورش نینداخته اید بگردید یک چیز ساده ای پیدا کنید . چه می دانم یک نخ سیگار روشن کنید و لذت ببرید . یک گوریل پلاستیکی پیدا کنید برای اینکه بشود به ویترین تکیه اش داد یک آنتن خرای تلوزیون را در کونش فرو کنید . یک رادیوی ترانزیستوری بخرید یا مولینکس خراب را از یک زن چادری بخرید . سه کیلو خیار سالادی بخرید بروید خانه پسرتان . یک مسیر طولانی را در شهر پیاده روی کنید یادتان نرود زیر پای تان را خوب نگاه کنید . سعی کنید یک بار بمیرید . اگر چه خواسته بزرگی است اما صادقانه است و انسانی . ترسو دو بار میمیرد آقاجان یک بار مرد .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-5772726874100612627?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/5772726874100612627/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=5772726874100612627&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/5772726874100612627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/5772726874100612627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='ترسو دوبار میمیرد/ اکبر بالاخواه یک بار مرد'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-5099553761222719643</id><published>2011-08-07T12:48:00.001+04:30</published><updated>2011-08-07T12:48:14.048+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;نامه هایی هست که هرگز نمی نویسم . چطور می شود نوشت - نمی خواهم دروغی بشنوم ؟ اصلا درخواست ساده ای نیست . می توانی نشنویی . یعنی فاعل تویی . باید بروی . پس به دیگری ارتباطی ندارد . نمی شود نوشت مراقب باش متنفرم نکنی . وقتی تجربه اش نباشد درخواستت بی معناست . وقتی هم تجربه اش هست یعنی کاری از دست هیچ کدامتان بر نمی آید . یعنی تا دروغی نشنوی و متنفر نباشی چطور ممکن است هشداری بدهی یا وقتی متنفری و منزجر هشدار دادنت چه معنایی دارد . آیا غیر از این است که با استیصال التماس می کنی که بیشتر متنفرم نکن در این صورت وقتی نمی توانی بگویی نمی خواهم دروغی بشنوم باید جاکن شوی باید نباشی . &amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-5099553761222719643?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/5099553761222719643/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=5099553761222719643&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/5099553761222719643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/5099553761222719643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title=''/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-5097998817132424861</id><published>2011-02-10T15:54:00.002+03:30</published><updated>2011-02-10T17:06:46.529+03:30</updated><title type='text'>حکایت شب و تنهایی و ترس و هول</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;ترک موتور نشسته بود و چاله ها و دست اندازهای تاریک را روی نخاع احساس می کرد . گوساله را می شود کول کرد و&amp;nbsp; سالها از کوه بالا برد ! حالا نره گاوی را از 8 صبح&amp;nbsp; تا&amp;nbsp; 10شب بدوش می کشید! تا ساعت 10 مثل ماشینی لاینقطع میبرید و می دوخت . ساعت کار از 10 که بگذرد زانوها سست می شود کمر درد می گیرد . تازه چهار راه سیروس را رد کرده بودند و چهارسرعت گیر و یک پل مانده بود . پل روگذر ری که بیشتربه سکوی پرتاب شبیه بود . حالا ساعت 12 بود . روی آسفالتهای چین خورده پل کمرش تیر کشید و نگاهش روی کپل زنی که ترک موتوری دیگر دست انداز را رد میکرد گیر کرده بود . کپل به غایت بزرگ و نرم&amp;nbsp; زن در ذهنش فیکس شد . همراه کمر درد و ضعف شدید معده احساس بدبختی شدید کرد . در مرثیه تنها خوابیدن مکرر بغض کرد . به همین سادگی دلش خواست کسی را بگاید حالا هرچه اغوا کننده تر بهتر . نفس گاییدن مهم بود . تخلیه بخارات شهوت که مغزش را از کار می انداخت . خالی نشدن دیر هنگامی که با خود ارضایی جبران نمی شد و او تن دیگری میخواست تا در آن استمناء کند مانند وقتی که کالباس ، کیسه فریزر پرآب ! یا گوشت لخت گوسفند را امتحان کرده بود . خستگی را با گشنگی که جمع بزنی تحمل ناپذیر می شود اما وقتی شام خورد رفت پشت میز نشست و شروع کرد به نوشتن .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;(( فکرش را بکن شب باشد ! کمی هم هوا نم داشته باشد ! اصلا هم معلوم نیست من در قبرستان چه می کردم . بهر حال شب نمناکی بود. کسی صدایم می زد ! و من در تاریکی انحنای کپل و سینه اش را دیدم . گفت :دستت را به من بده تا&amp;nbsp; در پیچ و خم قصه گمت کنم . دستت را بده تا از تاریکی و نمناکی زمین برخیزی و درمتن خوفناک روایت بدوی . - پژواک دستت را به من بده گوشم را آزار می داد . دستم را می کشید دیگر کلمات برایم مفهوم نبود از پله ها پایین رفتیم همراه پژواک کرکننده مداوم (( دستت را...)) جملاتی در هوا رها می شد و بی هیچ دریافتی از کنار گوشم می گذشت . حکایت شب و تنهایی و ترس و هول بود اما پژواکش دستم را رها نمی کرد . چشمم در تاریک ،روشن تونل روی کپل راوی مانده بود هر قدم که بیشتر تحقیر می شدم لرزش و لمبه ی کون راوی به من نزدیک تر می شد . حس تحقیر و بی چارگی خود ارضایی در کلاس 40 نفره را به یادم می آورد. وقتی که راوی درس ریاضی می داد و سرمای مرمر کلاس تاکید می کرد که دارم عرق می کنم و لحظه انزال ، یک رها شدگی تلخ میان چشمهای وقیح هم نیمکتی ها که برق می زد و تحقیر می کرد . یکهو دستم را کشیدم . دویدم . راوی و صدا از پشت سرم می آمدند . سرعتم را زیاد کردم و با صدای مهیبی زمین خورد . برگشتم و میان گه و لجن گاییدمش . گاییدمش و پژواک ها خاموش شد . &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;انزال و خاموشی . انزال و وضوح . انزال و آگاهی . تکراری که مدام فراموش می شود . ))&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;از پشت میز بلند شد . سیگاری آتش کرد و دکمه send را فشار داد .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-5097998817132424861?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/5097998817132424861/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=5097998817132424861&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/5097998817132424861'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/5097998817132424861'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='حکایت شب و تنهایی و ترس و هول'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-8483762712071829781</id><published>2011-01-02T13:56:00.002+03:30</published><updated>2011-01-02T14:09:29.009+03:30</updated><title type='text'>وحشی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Trebuchet MS&amp;quot;,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&amp;nbsp; کارگر که باشی مثل فیلتر آدمهای اضافی را از زندگیت حذف می کنی . دست پرش کارفرما و یکی دوتا آدم بی ربط می بینی ، گاهی هم در تاکسی بوی عطر غریبه ای را باید تحمل کنی . از وقتی یادم می آید خانه بدوش بودیم مستأجر بی محله ای که هیچ جا ریشه سفت نمی کند . تحصیلات ابتدایی و متوسطه ام در انزوای مطلق گذشت . از همان سالهای ابتدایی به کارگاه کیف سازی پناه بردم .&amp;nbsp; این طور شد که محبوب ترین هم صحبتانم شدند تعدادی کارگر که می توانستم با کمی تبسم و صادقانه برایشان حرف بزنم بی این که رگ گردنم&amp;nbsp; باد کند بدون اینکه&amp;nbsp; جملاتی کوتاه و تهاجمی شلیک کنم . دیر رفتم ، چهار یا پنج سال دیر تر از سن معمول ، خلاصه تن دادم به خدمتی اجباری .تن دادم به اجتماعی بی هویت و درهم برهم . در قبال عذابی که میکشیدم باید کاری می کردم . برای اینکه جذامی نباشم برای اینکه تبدیل به حیوانی عبوس نشوم تا می شد روی عصابم خنج کشیدم و تحمل کردم . تحمل کردم و مچاله شدم و عنصر اجتماعی را در خودم چپاندم . گاهی برای انزوای قربانی شده خود پنهانی اشک می ریزم . بعد تند دستی به صورتم میکشم و خودم را پرتاب می کنم میان جماعتی تازه&amp;nbsp; . با این حال خشمی در من همیشه پنهان است . حیوان وحشی که به اجبار میان مردم نفس می کشد . حیوانی وحشی که در محوطه دانشگاه قدم می زند و برای همه سر تکان می دهد و خود را برای گفتگویی دیگر آماده می کند . حیوانی وحشی که در خیابان راه می رود و بو می کشد تا اجتماعی&amp;nbsp; تازه را به خود تحمیل کند .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-8483762712071829781?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/8483762712071829781/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=8483762712071829781&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/8483762712071829781'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/8483762712071829781'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='وحشی'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-1532763563922302634</id><published>2010-12-28T12:49:00.004+03:30</published><updated>2010-12-28T12:55:02.978+03:30</updated><title type='text'>از بازیی که با او کردم خجالت می کشم .</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;از ملاقات برمی گشتیم . علی صارمی را نمی شناختم . دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش بود . برف سنگینی آمده بود . اوین یک دست سفید پوش شده بود، انگار عجوزه ای که خود را در رخت سفید برای بلعیدن داماد بزک کرده باشد . پشت ون کنار هم نشستیم. گفتم که علی را نمی شناختم... ون را که برای ملاقات پر می کردند کمتر کسی با کسی حرف می زد. دست پر، سری تکان می دادیم و همه چیز را با ولع می دیدیم، نگاه نمی کردیم، می دیدیم. برای لذت ِ دیدن، هرچه دیوار نبود دیدنی بود .اما در برگشت حکایت این نبود، چشممان سیر شده بود و نگاه می کردیم .علی را موقع رفتن دیده بودم اما نفهمیده بودم . آرامشی را که در صورتش داشت ، داستانی که از حبس های طولانی پشت صورتش بود را نخوانده بودم، حکایت رفقای در خاک خفته اش را&amp;nbsp; نفهمیده بودم.چشم بندم را بر داشته بودم .علی را نمی شناختم، باقی مسافران را با نگاه تعقیب می کردم، زیر لب با رفقای جلوی صحبت می کردم .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;علی پرسید: دانشجویی ؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;گفتم: کمونیستم .&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt; گفت: فرشید فرهادی از بچه های شماست؟ &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;گفتم: آره بهش سلام برسون .&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;سرم را تکان دادم به علامت سوال و پرسیدم: اینجایی؟&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;گفت: مراسم خاوران دستگیر شدم.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;چشمانم به شکل موذیانه ای تنگ شد . بیشتر نگاهش کردم . با سنی که داشت و تسبیحی که دستش بود بی شک مجاهد بود .&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt; گفتم: به فرشید بگو سعید و امیر مرغ سبز می خورن . &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;صادقانه و بدون شبهه گفت: حتماً.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;از بازیی که با او کردم کمی خجالت کشیدم . با این حال آن موقع طبیعی بود . قدرتمان کم نبود . چپ دانشجویی، فعالین زنان خرده بورژوا ،فعالین زنان کمونیست بریده از کمپین یک میلیون امضا، ان جی او های کوچک وبزرگ، کمیته های کارگری، سندیکای شرکت واحد، تشکل های نو پای غیر علنی، آن روزها می شد حکم تعلیق یک دانشجو را تبدیل به بهانه ای برای یک تجمع اعتراضی کرد. بابت دستگیری آدم بی ربطی مثل جهان بیگلو می شد کوی را برهم&amp;nbsp; زد. همین دستگیری خودمان کلی سرو صدا کرده بود . بعضی ها برای ادامه حیات سیاسی شان حکومت را وادار به دستگیری می کردند، اعضای تحکیم حوزه دانشگاه زیر فشار چپ دانشجویی و از دست دادن فضای دانشگاه&amp;nbsp; شش نفری ساعت شش صبح جلوی دانشگاه تحصن کردند و با موفقیت دستگیر شدند. همین خانم بهاره هدایت که حالا نه سال حبس گرفته داوطلبانه کله سحر آنجا نشسته بود تا بشود خبر نخست روزنامه شرق . آنطور که من یادم هست از سال هشتاد و چهارخبری&amp;nbsp; از حکم اعدام زندانی سیاسی نشنیده بودم . یک مجاهدی بود به نام عبدالرضا رجبی که باکلی شامورتی بازی زنده از زندان بیرون نیامد... این رفیق آنقدر در زندان مانده بود که برای جوجه ی تازه از تخم بیرون آمده ای چون من ناشناس بود . حرفم این است که تصور این را هم نمی کردم که علی بابت چنین اتهام مضحکی به دردسر بیفتد . پیش خودم می گفتم لابد هنوز سیمای مجاهد می بیند و نهج البلاغه می خواند . حالا بخاطر شوخی ای که با پیر مرد کرده ام دارم دق می کنم. مانده ام شما چرا شرم نمی کنید .جماعت ! دستانتان به خون علی آغشته است . نه به خاطر اینکه&amp;nbsp; کمپین علیه اعدام برایش نزدید، نه بدین خاطر که در شو های احمقانه فیسبوکی بازی نکردید .&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;احول تر از این ممکن نیست . یک روز شدید کاسه داغ تر از آش و علیه دانشجویان آزادی خواه برابری طلب سنگر بستید . روز دیگر شدید حمار لنگی که با سندرم ناموسی افتادید پشت شورش یک مشت رگ غیرت باد کرده در زنجان . فردا روزش شدید نیروی همایون و شاه غلقلک و جماعت را گوشت دم توپ کردید و ما هستیم بستید به خیکشان. دست آخر هم هر چه مانده بود از خرده تشکلهای نیمه جان بردیدکف خیابان قربانی سبز و یاحسین و نماز جمعه شیخ کوسه کردید . &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;هرچه داشتیم نداشتیم قمار کردید . سیمای مجاهد می نویسد علی صارمی شهید شد . نه شهید نشد ،قربانی ددمنشی سیاست های دست راستی این جماعت شد. قربانی شانتاژاحزاب بی افقی شد که آمال و آرزوی شان در رفرمیسم و رژیم چنج منتهی می شد. قربانی قماری بی تعقل شد . علی صارمی مجاهد بود و من پیشتر نوشتم این حق ماست که دست کم چیزی باشیم ،دست کم باید اقلیتی ازخنازیریون گردیم ... اما خون علی صارمی مدالی نیست بر سینه ی چرکین خانم رئیس جمهور . علی صارمی خونی است که از چهره ی ننگین این جماعت پاک نمی شود . خانم رجوی شما حق ندارید خون علی صارمی را تبدیل به وسیله ای برای لابی های کاخ سفیدیتان کنید . شما حق ندارید روبان سبز دور جنازه ی علی صارمی بکشید .لا اقل کمی شرم کنید .&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-1532763563922302634?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/1532763563922302634/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=1532763563922302634&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/1532763563922302634'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/1532763563922302634'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2010/12/blog-post_28.html' title='از بازیی که با او کردم خجالت می کشم .'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-8736093392536317592</id><published>2010-12-22T22:57:00.003+03:30</published><updated>2010-12-23T14:23:45.905+03:30</updated><title type='text'>درد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;درد می کند دوستان&lt;br /&gt;اصلا می شود دم نزد .دست کم می شود گفت :  به تخمم ((پدر بزرگم تمام پول لاتاری را که باخت . گفت : به تخمم - و الا  دق می کرد))اما گاهی پیش می اید که مجبور می شوی روی تخمت بنشینی و فکر کنی  درد دارد دوستان اشک آدم سرازیر می شود نه این که بغضی باشد و بترکد، نه  درد است که ذره ذره از تمام منافذ بدنت چکه میکند .و من با 75 کیلو وزن  اینجا نشسته ام روی تخمم و به محمد ...فکر می کنم زیاد که طول میکشد سر ادم  شروع میکند به باد کردن.&lt;br /&gt;اینطور بی رحمانه که بنشینی و تا پنی آخر  را ببازی دو راه بیشتر برایت باقی نمی ماند یا این که بگویی به تخمم یا این  که بنشینی روی تخمت . و حالا مجبوری بلند شوی چرا که نگفتی&amp;nbsp; و اگر همین  طور بی حرکت بنشینی دق می کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-8736093392536317592?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/8736093392536317592/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=8736093392536317592&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/8736093392536317592'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/8736093392536317592'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2010/12/blog-post_8300.html' title='درد'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-6129215369869847781</id><published>2010-12-22T22:56:00.002+03:30</published><updated>2010-12-22T22:56:45.933+03:30</updated><title type='text'>علی باز هم رفت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;از دروازه که گذشتم سیگاری اتش کردم . این دروازه قدیمی که سالها  بود بسته نمی شد در نقش مرزی بود برای قلمرو بی کسیمان&amp;nbsp; . روزگاری دروازه  شیمرانات بود و حالا میان خیابانها و امارتهای چندین مرتبه گم شده بود .  تبدیل گشته بود به دروازه ی کوچه ای . کوچه ای که آدمهای قریبی را به خود  می کشاند از بچه&amp;nbsp; سرهنگی که متربی می کرد تا ترکی که پشت شال آبی دندان  دردش را پنهان می کرد و به چند روایت تشریحش می کرد . می گفت&amp;nbsp; عده ای  معتقدند دندان درد را بهانه می کنم تا با مسکن از شر خماری خلاص شوم دسته  ای دیگر می گفتتند این بهانه ای ست تا از حرف زدن فرار کند یا شاید یک ژست  باشد&amp;nbsp; فرار از درس خواندن هم یکی از گزینه ها ست لابد&amp;nbsp; !و لی ما بی شک باور  داشتیم که درد می کند .&lt;br /&gt;حکایت من اما خلا سه می شد در مست کردن و  پناه بردن به قرص و شربت اسپکترانت که بتوانم از جا بلند شوم تا برسم به  این دروازه و کنار تفاله های از جنس خودم سیگارهای همداستانی دود کنم. چند  قدمی که جلو آمدم به جای خالی خودم کنار جوب نگاهی کردم .این جوب یک سالی  می شد که مارا کنار خود جا داده بود کنار این جوب قصه ها مان را مکرر کرده  بودیم قصه ها ی که چفت شده بود باهم وهروز دایره&amp;nbsp; را تنگ تر کرده بود تا  اینکه دو نفر دو نفر از کنار جوب پشت میز رفته بودیم و میان چمنها قصه های  خیالی بافته بودیم.یک سالی گذشته بود و باید امتحان اخراج از مدرسه را  میدادیم و من نمی خواستم، نباید اخراج می شدم . با علی از همان روزهای اول  هم قصه شده بودم همان ترک شال آبی، از همان پیک اول ! قصه یادم نیست از کجا&lt;br /&gt;شرو  ع شد اما میان قصر کافکا بود که رو چمن نشسته بودیم و سیگار می کشیدیم .نخ  دوم را که اتش کردم همه برای امتحان بلند می شدند و من نمی خواستم که  اخراج شوم علی که رفت نمی دانستم که باید مکرر شاهد رفتنش باشم . علی باز  هم رفت .&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-6129215369869847781?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/6129215369869847781/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=6129215369869847781&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/6129215369869847781'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/6129215369869847781'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2010/12/blog-post_1596.html' title='علی باز هم رفت'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-4186067214755898229</id><published>2010-12-22T22:55:00.002+03:30</published><updated>2010-12-22T22:55:41.747+03:30</updated><title type='text'>بیچاره زن ِ گروهبان !</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;قصه از این قرار است، باید سنگی پرتاب شود، شیشه  ای شکسته شود تا در این فرصت آن که پشت خانه کمین کرده در حرکتی سریع و  شجاعانه نامه ای را بدزد تا شخص یا اشخاصی رسوا گردند، آن که سنگ را پرتاب  می­کند، با رباینده ی نامه رفاقتی مثالی دارد، حس همبستگی، وفاداری و  همسنگری. اما نام رباینده را خوب به خاطر نمی آورد، البته چند باری نامش را  شنیده، ولی مطمئن نیست نامش نادر است یا قادر. افشا کننده ی نامه حتا نام  قادر یا نادر را نشنیده است، البته از آن اصغر یا اکبر هم که سنگ را پرتاب  کرده، شناختی ندارد، با این حال در جای جای مقاله اش از تلاش قهرمانانه ی  رفقایش تشکر می کند و از عمق جان آن ها را می ستاید، نامه ی ننگ آلود یک  سیاستمدار افشا می شود، اخلالی به وجود می آید، چرا که کسی یا کسانی به نظم  جامعه تجاوز کرده اند، دستگاه های امنیتی دست به کار می شوند، نویسنده ی  مقاله در تصادفی ناگهانی جان می­سپارد، پلیس گزارش تهیه می کند و شرح ماوقع  را آن طور که نبوده می نویسد، مأمور تنظیم گزارش در دل از مأمور خبره ای  که چنین ماهرانه صحنه ی تصادف را کارگردانی کرده تشکر می کند اما نامش را  درست نشنیده تا بتواند به دایره ی مربوطه برود و دستش را به دوستی بفشارد،  کارگردان صحنه ی تصادف با دیدن فیش حقوقی سرماه دستگیرش می شود که علاوه بر  حق مأموریت پاداشی هم شامل حالش شده، همزمان با نقش بستن خنده به لبانش،  غمی هولناک جانش را فرا می گیرد، به یاد گروهبانی می افتد که در صحنه ی  تصادف پایش آسیب دیده و باید شش ماهی بستری باشد و سیگاری پر معنا آتش می  کند، این قصه مربوط است به خیلی وقت پیش ها ! وقتی که اصغر برای نادر کامنت  نمی گذاشت و نویسنده ی مقاله توسط نادر در سایت روشنگری افشا نمی شد،  مأمور مربوطه هم برای تأمین قسط سوناتا مجبور نمی شد دوره ی انفورماتیک  بگذراند تا مدرس بیست و شش ساله را که از قضا همسر گروهبان مذکور هم بوده،  در حرکتی حساب شده، بگاید.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-4186067214755898229?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/4186067214755898229/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=4186067214755898229&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/4186067214755898229'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/4186067214755898229'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2010/12/blog-post_377.html' title='بیچاره زن ِ گروهبان !'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-5999359916468540976</id><published>2010-12-22T22:54:00.003+03:30</published><updated>2010-12-22T22:54:51.471+03:30</updated><title type='text'>نامه ای در پاسخ به نامه ی سعید صالحی نیا به لنین - سعید آقام علی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&amp;nbsp;نامه ای در پاسخ به نامه ی سعید صالحی نیا به لنین&lt;br /&gt;نخست،  قصه ای آشنا را می خواهم برایتان یاددآوری کنم. در گذشته های نه چندان دور  چند حیوان عاصی از ظلم، تصمیم می گیرند انقلابی انسانی کنند. از شما چه  پنهان گویی کمونیست هم بوده اند. خلاصه رئیس مزرعه را بیرون می کنند و باقی  قصه که حتماً شما و تمام آن کسانی که با مادر ماکسیم گورکی کمونیست شده  اید، آن را خوانده اید یا شنیده اید، یا دست کم کارتونش را دیده اید. این  طور شد که با مادر ماکسیم گورکی کمونیست شدید و با مزرعه ی حیوانات چپ  انتقادی را تجربه کردید.&lt;br /&gt;( جناب صالحی نیا! لطف کنید مرا محکوم به  عصبیت نفرمایید، چرا که من خشمم را به عنوان امری پسندیده توی کوله پشتیم  حمل می کنم. به هر حال آن جا که باید می نویسم، هر جا که لازم شد با بیل  خاموش می کنم. )&lt;br /&gt;شما از نسلی تازه سخن گفته اید که بی شک چنین است،  اما لطف کنید و خودتان را به ما نچسبانید، چرا که ما با" دولت و انقلاب  "کمونیست شدیم و درپرتو کارنامه ی مبارزان ِ زیادی، چپ خلقی را پشت سر  گذاشتیم.&lt;br /&gt;پارانویا یک بیماری ذهنی است که گاه هنرمندانه جلوه می کند.  شخص پارانویید اگر کمی خلاقیت را چاشنی کارش کند و چند رمان هم خوانده  باشد می تواند آثار فاخری خلق کند.&lt;br /&gt;اساساً بیان ایده ای یا کشف یک  ایده و تفسیر جهان حول این ایده نیاز به ذهنی پارانوییک دارد تا بر اساس یک  فرضیه کل سامانه ی موجود را تفسیر کند.&lt;br /&gt;تصوراتی غلط و محکم که تثبیت می شود اگر برهان علیت را از این زوایه نگاه کنیم متوجه گره خوردگی آن با این بیماری ذهنی می شویم.&lt;br /&gt;در  پاراگراف اول نامه ی آقای صالحی نیا چند حکم قطعی وجود دارد. استالین،  ادامه ی لنین است. لنین انقلابی را به انحراف کشیده است. لنین درک درستی از  آزادی ندارد.&lt;br /&gt;این احکام بر یک فلسفه ی علی و معلولی استوارند. یعنی  لنین آزادی را نقض می کند. استالین متولد می شود و انقلاب منحرف می شود و  شکست می خورد.&lt;br /&gt;روابط علیت چیزی جز تداعی معانی این چنینی و انتظار ذهنی ناشی از تکرار تجربی و تعاقب یا تقارنی مستمر نیست.&lt;br /&gt;این  حکم مانند این است که ناظر افتادن سنگی باشی. در این حالت زمین و سنگ را  می بینی و افتادن آن را درک می کنی. اما نیرویی که سنگ را به زمین می کشاند  را درک نمی کنی. تو هیچ وقت خود، آن قانون را تجربه نکرده ای. تجربه فقط  آن بوده است که چیزها به زمین می افتند. یقین داری سنگ می افتد، چون بارها  این رویداد را دیده ای. عادت کرده ای، چون این دو هماره با هم هستند و آن  گاه حکم به قانون می کنی.&lt;br /&gt;در مجموعه ی این مقالات بارها شاهد بودیم  در اشاراتی مختلف بیان شده است که شکست انقلاب اکتبر دلایل مختلفی دارد و  یکی از مهم ترین دلایل اتفاقاتی است که در اقتصاد سیاسی روسیه شورایی  افتاد.&lt;br /&gt;اما از آنجا که برای خلق یک سلسله روابط پارانوییک نیاز به یک  حکم تثبیت شده است و عدم قطعیت در آن راهی ندارد نویسنده تلاش می کند از  احتمالات دیگر بگریزد تا روابط موجود متنش دچار اخلال نشوند.&lt;br /&gt;در یک رابطه علی چیزی جز عادت ذهنی نیست که در اثر تجربه ی پیوستگی زمانی – مکانی مکرر دو رویداد حاصل می شود.&lt;br /&gt;پیوستگی لنین استالین و شکست انقلاب روسیه که در تکرار مکررش تبدیل به یک عادت ذهنی می­شود.&lt;br /&gt;اگرچه  اطلاعاتی که در جنگ سرد خوراک رسانه ای جوامع انسانی می شد گاهاً درست بود  یا با اشتباهاتی دوسویه همراه بود اما مهم ترین عملکردش در تکرار و نمایش  مکرر یک واقعه بود.&lt;br /&gt;رابطه بین لنین و تولد استالین و شکست انقلاب یک  رابطه ی بدیهی و شهودی نیست چرا که مبتنی بر برهانی عقلی نیست بلکه قاعده  ای تجربی است و برای اثبات تجربی بودن این قاعده می گوییم علت ها و انتظار  آمدن چیزی در پی چیزی دیگر در خود آن چیزها نیست بلکه در ذهن آدمی است.&lt;br /&gt;اثبات این رابطه به همان اندازه دارای اشکال است که کسی بخواهد با برهان علیت خدا را اثبات کند.&lt;br /&gt;در  پاراگراف دوم یک ایده مطرح می شود. بدین مضمون که کمونیزم از آزادی شروع  می شود، با آن مشروط می شود و به آن ختم می شود. این شکل از کمونیزم یا  سوسیالیست تخیلی بی شباهت به ایده ی دمپایی پرستی نیست. پیامبر دمپایی پرست  اعلام می کند اگر دمپایی ها مقدس باشند کسی حاضر نمی شود کفش بپوشد و این  باعث می شود پا مدام در معرض هوا باشد. پزشک ها مصراً اعلام می کنند پا قلب  دوم انسان است و انسان هایی که قلب دومشان در کفش تحت فشار نیست مهربان تر  و صلح طلب خواهند بود و بدین سان جهان گل باران می شود.&lt;br /&gt;سوسیالیسم  یک ایده نیست. یک واقعیت تاریخی است. انسان هایی کنش می کنند و موانعی را  که به شکل ترمز در راه پیشرفت زندگی بشری کار می کنند از سر راه بر می  دارند.&lt;br /&gt;این روش از مبارزه در نقد وضعیت موجود متولد می شود، رابطه  کار و سرمایه دچار تضاد می شود، تولید انبوه با منطق مالکیت خصوصی در تضاد  می افتد و از میان برداشته می شود.&lt;br /&gt;اگر قرار باشد فردای فروپاشی  ِمالکیت خصوصی پیش بینی شود و بر اساس این ایده جامعه ای را تعریف کرد یک  امر واقع تبدیل به یک ایده می شود.&lt;br /&gt;از دل ایده آلیسم آرمان شهر متولد  می شود، حکم های قطعی صادر می شود. جوامع انسانی موجودات بی شکلی تصور می  شوند که با هر ابزاری می شود شکلشان داد. این سؤال که اگر شما در شرایط  انقلابی باشید چه می کنید ؟ حامل چنین بینشی است.&lt;br /&gt;گویی تمام اتفاقات  قابل پیش بینی است و باید دیگران را واداشت تا در روشن شدن این پیش بینی  شرکت کنند. اگر یک جریان مارکسیستی بدین ورطه وارد شود بی شک به یک جریان  رمانتیسم، ایده آلیسم تنزل خواهد یافت.&lt;br /&gt;نوعی داستان گویی در متن  مذکور حاکم است که گاه به گاه جای استدلال را با صنایع ادبی پر می کند،  ضعفی که از یک نقد نقالانه نشأت گرفته در این نوع نقد جریان چپ دچار یک نوع  بیماری ژنتیکی می شود که لاعلاج است.&lt;br /&gt;کسی برای نقد چپ خلقی یکهو از  خواب نمی پرد که به صرافت بیفتد پنهانی را آشکار کند یا که ناگه وحی نازل  شود و با آن به جنگ شر و بدی برود.&lt;br /&gt;اما یک داستان نویس به یک ایده اکتفا می کند و با پردازش آن روایتی خلق می کند که می شود در آن دیو هفت سر را به ضربتی ناکار کرد.&lt;br /&gt;برای  پیش برد چنین روایتی باید تمام قوانین بازی از پیش تعیین گردد. باید تئوری  لنین آزادی برای خلق باشد. باید لنین به یک کمونیست خلقی تنزل یابد و پاسخ  مدافعانش به شکلی از پیش تعیین شده احمقانه و طنزگونه گردد.&lt;br /&gt;اما  آنچه مسلم است نویسنده خود آگاهانه یا ناآگاهانه نگاهی انسان دوستانه و  رمانتیک دارد که در عرصه ی سیاست به جبهه خلق تعلق پیدا می کند. به جبهه ای  که جنگ طبقاتی را در فردای انقلاب تمام شده می پندارد. به جبهه ای که  آزادی خلق را در آزاد دانستن بورژوازی می داند و ...&lt;br /&gt;اما با کمی چرخش  از منطق نویسنده می شود مسأله را یک سره تغییر داد. با معرفی کمونیسمی  فارغ از ژست های انسان دوستانه که اشک نمی ریزد و مویه نمی کند. کمونیسمی  که خود را در سنگر تمامی تو سری خورده های اجتماع مسلح می کند و با برپایی  دیکتاتوری پرولتریا سعی در تسخیر قدرت سیاسی می نماید.&lt;br /&gt;آزادی در چنین  مبارزه ای امری ایده آلیستی و انسان دوستانه نیست بلکه ضرورتی است برای  ثبات سیاسی. طبقه ای به قدرت می رسد که سال ها با دستگاه سرکوب و نهادهای  بازدارنده از قدرت عقب نگه داشته شده است و در اولین اقدام برای تضمین  ماندن بر سر قدرت و یا بازگشت مجدد به قدرت تمامی این نهادها را سرنگون می  کند. اگر طبقه ی سرکوب شده دستگاه سرکوب را منهدم کند امکان این نیست که به  راحتی دوباره با همان ابزار سرکوب شود. آیا با همین چند خط ساده نمی شود  به کل نگاه به آزادی در حکومت کارگری را متفاوت کرد.&lt;br /&gt;من اگر جای گورکن بودم، اعتصاب می کردم، راستی شما اگر جای گورکی بودید، چه می کردید؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-5999359916468540976?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/5999359916468540976/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=5999359916468540976&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/5999359916468540976'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/5999359916468540976'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2010/12/blog-post_1583.html' title='نامه ای در پاسخ به نامه ی سعید صالحی نیا به لنین - سعید آقام علی'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-3673189823928393435</id><published>2010-12-22T22:54:00.000+03:30</published><updated>2010-12-22T22:54:24.437+03:30</updated><title type='text'>طرحي از دايي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;روي گور پدر بزرگ مشما كشيدند ! &lt;br /&gt;مهم نيست&lt;br /&gt;من مشما را  برميدارم تا جلبك ببندد &lt;br /&gt;من جلبك را دوست دارم &lt;br /&gt;دايي به خدا اعتقاد ندارد &lt;br /&gt;دايي نوشابه شيشه به كون پدر بزرگ فرو  نمي كند &lt;br /&gt;مي داند كه درد ندارد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-3673189823928393435?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/3673189823928393435/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=3673189823928393435&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/3673189823928393435'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/3673189823928393435'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2010/12/blog-post_9473.html' title='طرحي از دايي'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-8616732803821466687</id><published>2010-12-22T22:51:00.002+03:30</published><updated>2010-12-22T22:51:30.234+03:30</updated><title type='text'>غافل گیر شدم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;چروکهای درد را منبسط کرد تا بخندد . پلکهای افتاده اش رطوبت داشت . خنده  اش تصنعی بود . اینها بعلاوی هزار نشانه ی جزئی دیگر  دانستنی های بود که  نمی خواستم بدانم . همزیستی مزخرف ، کسالت بار و درد آور ! بهر حال اینها  یعنی این که می خواست بمیرد! نمی دانم چند بار تا به حال مرده بود اما مثل  پا درد یا بگیر تیر کشیدن  قلبش تکرار شده بود! بارها تکرار شده بود و من  نشانهایش را می شناختم . چروکهای دردم را منبسط کردم. ابرو ها را بالا  کشیدم ، گونه هایم کشیده شد و بزور لبخندی زدم  گفت : چی ؟ حالت خوب نیست ؟  حالم خوب نبود، معمولا اینطور وقتها حال هیچ کس خوب نیست اما وقتی می پرسد  یعنی شناخته است درست مثل من که نشانه ها را پیدا می کنم . گفت ؟ پکری ؟  نگفتم. یعنی وقتی به اولی جواب ندادی لارم نیست به متعارفش هم  جوابی دهی !  نپرس لطفا . نپرس تا وقتی می میری چروکها مبهم نشود . اینطور که اسرار می  کنی انگار جواب را می دانی وقتی بفهمی نشانها رنگ تاسف می گیرند و من می  فهمم  که متاسفی اما نمی فهمم کی میمیری! نمی فهمم و غافل گیر می شوم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-8616732803821466687?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/8616732803821466687/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=8616732803821466687&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/8616732803821466687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/8616732803821466687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2010/12/blog-post_9400.html' title='غافل گیر شدم'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-8105106009096460142</id><published>2010-12-22T22:49:00.000+03:30</published><updated>2010-12-22T22:49:58.302+03:30</updated><title type='text'>اين حق ماست حتي اگر از نظر شما جرم باشد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;در كامنتي نوشتم &lt;br /&gt;لا اجركم عندالله !&lt;br /&gt;چند نكته بد نيست گفته  شود . اگر كسي در برابر ظلم اسلحه بدست گرفت و اعدام شد حق نيست كه ما  بگوييم اسلحه پرونده سازي بود وفلاني فعال حقوق كودك ! اگر به كاري كه مي  كنيم واقفيم پس از موقعيت حبس و زندان بايد به عنوان يك موقعيت رسانه اي  براي پيشبرد اهداف كمك گرفت . يادم هست با دوستي در اين باب درد دل مي  كرديم كه فعالين حقوق زنانمان اگر از آزادي جنسي به طور شفاف حمايت نكنند  در دام تفكر حاكم افتاده و روابط جنسي حقه ي خود را تهمت و افترا مي خوانند  و مي گويند اينها سعي دارند برايمان پرونده ي روابط نا مشروع بسازند .  يعني در اولين قدم خود را از ابتدايي ترين حقوق انساني محروم كرده و در قدم  بعد گفتمان حكومت را باز توليد كرده و روابط را به مشروع و نا مشروع تقسيم  ميكنند . حالا بحث همين جاست كسي عليه سانسور فعاليت مي كند ! عليه فعاليت  هاي تهاجمي رسانه اي حكومت فعاليت مي كند و بعد در رسانه ي ضرغامي و شريعت  مداري متهم مي شود به عامل بيگانه ! اگر ما از خواستهاي خودمان دفاع نكنيم  اين فعاليتها تبديل مي شود به نسخه هايي كه ديگران برايمان پيچيده اند و  افرادي را عامل قرار داده اند .از اين باب است كه عناصري كه خود را مدافعان  حقوق بشر مي دانند و ارتباط خود را به كل با كميته ضد سانسور انكار مي  كنند تبديل به تناقضي مضحك مي گردند كه بيشتر به سياستهاي جمهوري اسلامي  پهلو مي زنند تا سياستهايي در راستاي حقوق انساني ! اگر مجموعه فعالين حقوق  بشر كه عمده فعاليت رسانه اي شان در اينترنت است و مدام زير تهاجمات ارتش  سايبري حكومت قرار گرفته اند ارتباط خود را با ايران پروكسي انكار مي كنند  پس لابد به كمك امام زمان در اين وا نفسا ادامه ي حيات داده اند .&lt;br /&gt;در نهايت ما نسلي هستيم كه تفكرات خود را به عنوان اتهام رد نمي كنيم .&lt;br /&gt;و  امروز نامه اي خواندم از زنداني سياسي علي صارمي وي در قسمتي از نامه اش  مي نويسد (( دستگیری من در سال 86 بخاطر حضورم در گورستان خاوران بر سر  مزار اعدام شدگان سال 67 بود. ولی آیا واقعا حضور بر سر مزار و یا هواداری  یک سازمان ویا دیدار پدری با فرزندش از نظر شما محاربه و حکمش اعدام است؟))  نه دقيقا حكمش اعدام نيست ! علي عزيز اين حق توست كه هوادار مجاهدين خلق  باشي همان قدر كه حق من است كه كمونيست باشم . علي صارمي با فرياد كردن حقش  زير طناب دار از مسخ شدن خويش و جامعه اي خفقان زده جلو گيري مي كند . اين  حق ماست حتي اگر از نظر كسي جرم باشد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-8105106009096460142?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/8105106009096460142/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=8105106009096460142&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/8105106009096460142'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/8105106009096460142'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2010/12/blog-post_4460.html' title='اين حق ماست حتي اگر از نظر شما جرم باشد'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-2852833469432381777</id><published>2010-12-22T22:44:00.000+03:30</published><updated>2010-12-22T22:44:07.496+03:30</updated><title type='text'>بردباري</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;نگاهش روي پنير خيره مانده بود !زن چاي را جلو يش گذاشت ! سرش را بلند  كرد ، طوري سرش را خاراند كه از شرش خلاص شود ، اما باز وقتي چاي را شيرين  مي كرد روي گرداب ليوان خيره ماند و گفتگو را آغاز كرد . كه چي ؟ بازم  تكرار مي كنه ! داره دير مي شه ! تاكي ميشه تحمل كرد ؟ خستگيم از بردباري  است ! مثل استري كه آسياب مي گردونه دارم يه بار مداوم رو مي كشم .&lt;br /&gt;چايش را هورتي كشيد و سيگارش را روشن كرد .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-2852833469432381777?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/2852833469432381777/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=2852833469432381777&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/2852833469432381777'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/2852833469432381777'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2010/12/blog-post_22.html' title='بردباري'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-4019120128570875234</id><published>2010-12-22T22:43:00.000+03:30</published><updated>2010-12-22T22:43:01.897+03:30</updated><title type='text'>درد ؛ گاهي از پوست ميگذرد ، ميفهمي و شرمنده مي شوي !</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;عادت مي كنم ، شرمنده ام ! دست كم روزي 40 ضربه ! عادت مي كردم .&lt;br /&gt;ضريب  40 بود  به شكل توافقي نا نوشته بين معلمين عزيز كه روزي سه تا بودند ،  120 ! اما حداكثر نبود . ورود به مدرسه ، دو زنگ تفريح و خروج از مدرسه  فواصلي بود خارج از قدرت معلمين شريف كه در آن هيچ ضريبي از جانب مدير و  ناظم و معاون... فراش رعايت نمي شد . انگشتم زير  ضربه ي شلنگ در مي رفت ،  ورم مي كرد و كبود مي شد اين طور وقتها بود كه خرق عادت مي شد انگار بگير  كارد به استخوان رسيده باشد ! پوست ، كلفت مي شود . تحمل به نوعي باعث  افتخار مي شود ! لبخند زير ضربات كمك آموزشي اعتراض مي شود  و اين يعني  عادت &lt;br /&gt;مي كنم ! اما درد گاهي از پوست  ميگذرد ، ميفهمي و شرمنده مي شوي . &lt;br /&gt;راستي چه شد كه شرمنده شديد ؟ از كجا شروع  به عادت كرديد ؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-4019120128570875234?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/4019120128570875234/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=4019120128570875234&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/4019120128570875234'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/4019120128570875234'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='درد ؛ گاهي از پوست ميگذرد ، ميفهمي و شرمنده مي شوي !'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-620315062420491687</id><published>2008-10-16T12:45:00.006+03:30</published><updated>2008-10-16T12:51:07.043+03:30</updated><title type='text'>کل ماجرا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;گاهی انصراف می دهی . جاکن می شوی . حتما از نو شروع می کنی ! اما این تمام ماجرا نیست . ماجرا سرو ته دارد ، گره! سر دارد. حتی اگر پیدا نباشد .ممکن است تا فی خالدون فرو رفته باشد یا اصلا فسیل شده باشد . مشمول قانون نیتون شده باشد و بشود گاز متان و از لای پایت در برود . بازهم هست ! باید وقتی گوش کودکیم را با میخ سوراخ می کردند شیون می کردم باید شکایت می کردم . نباید خون چکان راه بیفتی و سکوت کنی . اما کسی نیست که یادت بدهد . وقتی هم بازجویی شروع می شود بیشتر سکوت می کنی .&lt;br /&gt;(( -: اخه ذلیل مرده بگو کی ....))&lt;br /&gt;اما لازم نبود کسی به من سه ساله یاد بدهد غربتی یعنی چی ! این از آن دست قوانینی بود که با اولین قدمهایی که توی کوچه برمیداشتی می آموختی . با غربتی نباید در گیر شوی نه بخاطر این که پابرهنه است نه بخاطر این که از تو قوی تر است چون تو یک شهری منفردی یک انزوای مجرد و غربتی یک قبیله یک طایفه . باید با غربتی بجنگی وگرنه بچه خوبی هستی . کوچه جای تو نیست !&lt;br /&gt;در عین حال که قانونی را رعایت می کنی قانونی را می شکنی انتخاب با خود توست حتی اگر قوانین متناقض باشد . همین ها بود که فکرم را مشغول می کرد و نمی گذاشت بازی را تمام کنم ،شیون کنم ، شکایت ببرم!من حسن را زدم . و پنج تن از اعضای قبیله من پنجاه سانتی را یک متر از زمین بلند کردند و در گوشم میخ کوبیدند . ومن سکوت کردم در غرور خویش . تا امروز بعد از بیست وپنج سال با بینی خون چکان راه بروم وسیگار بکشم .&lt;br /&gt;اینها تل انبار می شود . اگر ننویسی فراموش می شود . بعد که سرت را پایین می اندازی و می روی . باید سکوت کنی . هیچ توضیحی نداری . چون سرش پیدا نیست . هر بار که می روی باید رنج رفتن دیگری را به خودت یاد آوری کنی .&lt;br /&gt;حالا این می شود کل ماجرا موجود منفردی که در سکوت محو می شود تخمی تخمی .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-620315062420491687?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/620315062420491687/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=620315062420491687&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/620315062420491687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/620315062420491687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='کل ماجرا'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-673802286699877555</id><published>2008-09-30T11:44:00.003+03:30</published><updated>2011-01-08T14:03:11.030+03:30</updated><title type='text'>جریان مشکوک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;نفوذ می کند، رخنه . نه درد نه اندوه نه چیزی مانند خستکی . درد که باشد آشناست یا اگر خستگی باشد می روی پیش دوستی، رفیقی، افیونی ساز می کنی . اما هیچ کاری از من بر نیامد ِ تا به حال،از خیابانها که نا امید می شوم پاهای مجروح شده از لجاجت را به خانه می برم , آدم وقتی سر لج می افتد بعدش می رود حمام تا با سنگ پا تاول را به خون بنشاند . باید به خون ختم شود اما این خونه آبه ها کاشی های حمام را هم لک نمی کند . باید حرف بزنم صدایم زیادی بی حوصله است. شکارم را زود خسته می کند. این است که برایش می نویسم - تا به حال شده از فرط اندوه فریاد کنی ؟ ... نباید شروع کنم! خورده می شوم! دریده می شوم . وقتی نمی دانی چه باید بگویی ،می شوی کژدم، خودت را می زنی تا بیشتر از این یاوه نگویی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;بیرون مانده ام ،بیرون، کلون در مثل فالوسی در چشمم فرو می رود . جر خورده این جفت حلقه ی بیشعور از بس باز مانده ، آب ش که می اید پلک می زنم و را ه می افتم . راه می افتم تا به پینه برسم، به کرگدن ، به باغ وحش که می رسم شل می کنم ( اما نه آن طور که می خواستند ! وقتی مدیر مدرسه ، ناظم ، یا باز جو می گوید شل کن ! یعنی می خواهند تا دسته فرو کنند یعنی باید دو دستی دو پا بودنت را بچسبی تا به گا نرود تا چهار پا نشوی ) شل می کنم تا دسته کم نشخاری کنم ! حواسم جمع است کسی نمی بیند. اما دلم آشوب می شود مثل وقتی توی مستراح شل می کنم ! مثل وقتی به امیر آقای گفتم نگاه نکن رفیق ... به باغ وحش که می رسم اسمش را می گزارم اندوه و تند تند سیگار می کشم دلم می خواهد به چیزی نگاه کنم، یا دروغ چرا ! چیزی پیدا کنم تا به چشمم اماله کنم تا آبش بیاید . ابش بیاید تا با خودم بگوییم اندوه است . یک شب خواب دیدم یا میان چرت به شهود رسیدم یادم نیست بهر حال مته را دیدم ، خالی کرده بود و هرز می گشت . از همان شب دیگر نشد بگوییم اندوه است درونم فرج پیر زنی است که هرچه ذهنم تلنبه بزند به ارگاسم نمی رسد تنها جریان مشکوکی از این حرکت مدام درونم می چرخد مته می چرخد و تنها همین جریان مشکوک را حس میکنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-673802286699877555?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/673802286699877555/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=673802286699877555&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/673802286699877555'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/673802286699877555'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2008/09/blog-post_30.html' title='جریان مشکوک'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-6790859953751713608</id><published>2008-09-24T14:05:00.006+03:30</published><updated>2008-09-24T14:10:41.414+03:30</updated><title type='text'>مناسبات حاکم بر کارگاههای تولیدی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;تهران به عنوان یکی از بزرگترین کلان شهرهای جهان قشر عظیمی از کارگاه داران را در خود جای داده است . آیا باید این را دلیل بر ناقص بودن شکل سرمایه داری در ایران دانست.یا این که باید مانند وابستگان مکتب ساختاری – کارکردی جوامع را نه به چند طبقه ی اصلی بلکه به اقشار متعدد شغلی تقسیم کرد؟&lt;br /&gt;شکل گیری طبقه ی پولوتاریا( رنجبران) با انحلال بخش عظیمی از طبقه متوسط (پیشوران) رابطه مستقیم دارد. روابط حاکم بر مناسبات کالایی و پولی پیشه وران چیست؟ 1-کارفرمای پیشه ور به شکلی نسبی (با واسطه ای کم) ارتباط نزدیک با مصرف کنندگان دارد.واز این رو ارزش کارخویش را به شکلی کامل یا متناسب با نیازهای اقتصادی خویش در یافت می نماید .از ان روارزش اضافی بدان معنا که حاصل کار اضافی وارزان باشد شکل نمی گیرد. 2- کارگر پیشه ور با کارفرمای خود رابطه ی استاد شاگردی دارد . کارگر پیشه ور در طی دوران کارگری در واقع آموزش می بیند برای روزگاری که قرار است کارگاهی دایر کند و حکم کارفرما را پیدا کند . کارگر پیشه ور دارای استقلال نسبی است چرا که تغییر شاگرد برای استاد خوشایند نیست . در واقع تربیت شاگرد تازه ساده نیست و هزینه ی گزافی را بر استاد تحمیل خواهد کرد. از این رو استاد با ید رضایت شاگرد را در نظر داشته باشد.&lt;br /&gt;تهران به عنوان یکی از بزرگترین کلان شهرهای جهان قشر عظیمی از کارگاه داران را در خود جای داده است . آیا باید این را دلیل بر ناقص بودن شکل سرمایه داری در ایران دانست.یا این که باید مانند وابستگان مکتب ساختاری – کارکردی جوامع را نه به چند طبقه ی اصلی بلکه به اقشار متعدد شغلی تقسیم کنیم. (( در این متن سعی میکنم مناسباتی را که بر کارگاههای کنونی حکمفرماست بیان کنم. اما آنچه در این مناسبات دچار تحول شده دریک پروسه زمانی اتفاق افتاده است .توالی زمانی این تغییرات بدون ذکر قید زمان بیان خواهد شد.)) تغییر مناسبات در عرضه ی کالا توان پخش را تا حد زیادی از کارفرمای پیشه ور گرفت.در این زمان است که دلالان یا بنگاه داران ( من از لغت بنک دار که در زبان کوچه استفاده میشود بهره خواهم گرفت) نقش پخش کننده را در ابعاد وسیع به عهده گرفتند . این بنک داران وضیفه ی پخش یک نوع کالا را به عهد دارند( بنک دار کفش) با شکل گیری بنک داری امکان خرید سریع و متنوع برای فروشگاهها ایجاد شد .این نوع عرضه تا حد زیادی باعث ازبین رفتن ضرورت تجمع کارگاهها در یک راسته ی بازار یا بازارچه شد. بدین ترتیب کارگاه داران بخشی از استقلال خویش را از دست دادند ودچار اختلالاتی در درآمد شدند . بدین گونه بخشی از آنان داوطلبانه یا به حکم ضرورت ملک خود را به همان بنک داران واگذار کردند ودر جای در اطراف بازار با هزینه کمتر کارگاه وسیع تری دایر کردند . بنک داران در یک رشد اقتصادی زود هنگام امکان این را یافتند تا بین کارگاهها و عرضه کنند گان مواد اولیه نقش واسطه را بازی کنند . در طی همین پروسه بنک داران بهترین شرایط را پیدا کردند تا عرضه ی ماشین آلات مربوط به صنف خود را در دست بگیرند . در پی رشد روز افزون صنعت و تکامل ماشین آلات کارگاه دار مجبور است ابزار تولید جدید را که باعث رشد تولید وبهبود کیفیت و احتمالا به انگاره اینان باعث افزایش درآمد خواهد شد را از بنک داران تهیه کنند . این گونه است که بنک داران در طی یک مدت زمان نه چندان طولانی تسلط خود را بر یک صنف تولیدی تکمیل کردند. تقریبا نسبت بنک داران به کارگاه ها دراین دوران یک به صد است . کارفرمای پیشه ور یک باره تمام استقلال خویش را از دست رفته می بیند. ملک خود را که دسترسی خوبی داشت از دست داده است . ابزار تولید ش از انحصار خارج گشته و ماندگاری ندارد . علاوه براین برای ترمیم وبه روز سازی ابزار تولید به غیر خود وابسته است. در طی از دست دادن امکان عرضه مستقیم تا حد زیادی استقلال خویش را در قیمت گذاری نیز از دست داده است. حالا قیمت کار را بنک دار مشخص می کند . در واقع ارزش مواد اولیه با احتساب سود بنک دار از دایره ی قیمت گذاری خارج می شود . در این مرحله از مناسبات اصطلاح کار مزدی کردن مفهوم پیدا می کند.در واقع کارفرما موظف می شود هنگام قیمت گذاری مقدار کار انجام شده را محاسبه کند و بنک دار این مقدار را می پردازد. یعنی حالا بنک دار دیگر صاحب کارخانه ایست با 500 کارگر(( این رقم با نسبت یک به صد بین بنک دار و کارگاه ها با احتساب هر کارگاه با پنج کارگر تقریب زده می شود)) این کارخانه ها بی هیچ هزینه جانبی در سطح شهر برای بنک دار شکل می گیرد کارخانه های حقیقی که در یک نظام مندی مخفی مشغول به تولید هستند . کارگران این کارخانه ها هیچ گونه حقی برای خود متصور نیستند ( بیمه و مزایای حداقلی برای این کارگران چیزی شبیه به یک رویا ست ) بنک دار در برابر این کارگران هیچ مسئولیتی ندارد . کارگران این کارخانه ها از آنجا که منفک از یک دیگر مشغول به کار هستند از هیچ گونه قدرت اعتصاب یا اعتراض بر خوردار نیستند . کوچک ترین نوسانات بازار در زندگی این کارگران تاثیرات آنی دارد بی این که امنیتنی حداقلی برایشان در نظر گرفته شده باشد . اما تا اینجا هنوز فشار اصلی یا خلع سلاح نهایی اتفاق نیفتاده است این اتفاق زمانی می افتد که کارگران حرفه ای گشته قصد ایجاد کارگاه می کنند از آنجایی که اینان از هیچ پشتوانه ی مالی و اعتباری برخوردار نیستند به شدت به بنک دار وابسته می شوند و تعیین مزد کار را به بنک دار وا گذار می کنند . کارگر کارفرما گشته شروع به انجام کار اضافی می کند تا مزد بیشتری ببرد . این تعیین مزد , کارفرما یان پیشین را نیز تبدیل به کارگرانی می کند که مزدشان از سوی بنک داران تعیین می شود در پی گسترش این مناسبات قدرت بنک داران به نسبت پیشین پنج برابر میشود . اینک بنک دار با داشتن کارخانه ای با بیش از 2500 کارگر( تصاعدی بودن این آمار در نظر گرفته نشده است) امکان این را می یابد تا سهام عمده ی کارخانجات بزرگ را که مواد اولیه تولید می کنند را بدست بگیرد . یا وارد کردن ابزارالات و مواد خام را نیز به دست می گیرد .این بنگاه اقتصادی که دراین رشد اقتصادی تبدیل به یک کلان سرمایه دار گشته( نسبت درآمد این بنگاه با یک کارگر چندین هزار برابر است) در حاکمیت نیز نقش پیدا می کند و تضمینی می شود برای ادامه پیدا کردن این مناسبات( قوانین کار جمهوری اسلامی کاملا با این مناسبات منطبق است) . این چنین است که کارخانه داران بزرگی چون ایران خودرو و ایساکو و... به جای اینکه متناسب با تولیداتشان در صدد گسترش کارخانه هایشان باشند از این فرصت ایده ال استفاده کرده وبا برقراری ارتباط با کارگاه های خرد کارخانه ی خود را به شکلی مخفی گسترش می دهند. این جریان برای شناسایی نشانه های فراوانی دارد اما یکی از مشخص ترین این نشانه ها منطبق بودن این سبک تولید با تولید کارخانه ای ست . تولید کارخانه ای یک دست و اتیکت دار است و به شکل گسترده پخش می شود . در ایران بسیاری از صنایع از جمله صنعت پوشاک , کیف , چوب, کفش, شیشه, لوازم یدکی , و... در سیطره ی این مناسبات قرار دارند . وظیفه ی جنبش چپ در چنین شرایطی شناسایی آماری این کارگران و ایجاد یک اتحاد در بین اینان می باشد به گمانم نمی شود انتظار شکل گیری یک حرکت خود به خودی بین این سطح از کارگران داشت اگر چه ممکن است یک آگاهی طبقاتی بین اینان وجود داشته باشد اما با شرایطی که یاد آور شدم پذیرفتن مسئولیت سازمان دهی این کارگران بدون شک به گردن احزاب چپ خواهد بود. اگر ما نخواهیم جان بکنیم و اگر در غالب یک حزب انقلابی فعالیت نکنیم هیچ معجزه ای اتفاق نمی افتد . &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;نشد با این حال و اوضاع چیزی بنویسم این شد که این مقاله ی قدیمی را گذاشتم برای خالی نبودن عریضه . پیشاپیش از رفقایی که پیشترها این متن را خوانده اند عذر خواهی می کنم &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-6790859953751713608?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/6790859953751713608/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=6790859953751713608&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/6790859953751713608'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/6790859953751713608'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2008/09/blog-post_24.html' title='مناسبات حاکم بر کارگاههای تولیدی'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-6398982254072349073</id><published>2008-09-17T13:41:00.008+04:30</published><updated>2008-09-24T14:12:06.865+03:30</updated><title type='text'>قدرت سیاسی</title><content type='html'>قدرت پدیده ی کثیفی است و ما در پی تسخیر این کثافتیم . در ارزیابی قدرت سیاسی تقریبا تمامی نیروهای سیاسی به این امر معتقدندکه قدرت سیاسی الوده به کثافت است . از برداشت روسوی گرفته تا ماکیوالیستی و آنارشیستی و مارکسیستی . نیروهای راست عموما در تیریبونهای عمومی سعی در انکار این امر دارند . اما در پس زمینه ی اندیشه اشان این کثافت را مثبت ارزیابی کرده واین امر را از خصایص قدرت می دانند. ((یا به زبان دیگر آن را به خصوصیات ذاتی انسان ارجاع می دهند)) و چنین ساختاری را برسازنده ی نظم اعلام می کنند . آنارشیستها به عنوان رسمی ترین نیروهای ضد قدرت شناخته می شوند و مسلما همین نگرششان باعث می شود هرگز در دایره قدرت قرار نگیرند چرا که تخاصمشان تنها با قدرت حاکم نیست و هر اوتوریته ای را در دایره ی این تخاصم قرار می دهند . .و اما مارکسیستها برخوردی چند وجهی با مقوله ی قدرت دارند . از سوی دولت را نماینده ی قدرت می دانند که نقشش سرکوب یک از دو طبقه ی متخاصم( پورلوتر و بور ژوا) است . و بر کثیف بودن نقش سرکوبگرانه ی دولت صحه میگزارند اما از سوی با این که ماهیت دولت را تغییر ناپذیر میدانند خود برای بدست گیری قدرت دست به ایجاد دولت خواهند زد و ایجاد جامعه سوسیالیستی را بدون ایجاد دولت امکان پذیر نمی دانند .&lt;br /&gt;(مالکیت قدرت سیاسی با کیست ؟&lt;br /&gt;دولت را به نوعی می توان اصلی ترین نهاد صاحب قدرت در یک سیستم معرفی کرد . اگر سیستم حاکم کنونی را از لحاظه تاریخی سیستم مرجع در نظر بگیریم موتور مولد آن منطق سود و سرمایه است که برای حفظ خود نیاز به نهادهای سرکوبگرو ایدولوپیک دارد تا منطق خود را به عنوان عقلانیت محتوم به پیش ببرد. دولت و زیرمجموعه های آن به شکل مستقل نهادهای مذکور را تشکیل میدهند . حتی نهاد های مدنی ای که شاهرگهای اصلی آموزش و اطلاعات را در دست دارند نیز به نوعی در لوای قانون و دولت کار می کنند .&lt;br /&gt;ارتباط دولت و سیستم&lt;br /&gt;گاهن به اشتباه دولت وشکلهای مختلف آن به انواع سیستم ترجمه می شود ، فرضا دولت دمکراتیک یک نهاد دمکراتیک است در دل سیستم حاکم و دولت سلطنتی یک نهاد ارتجاعی در دل همان سیستم آنچه مسلم است برتری نهاد دمکراتیک بر یک نهاد دیکتاتوری است اما شکل گیری این نهاد ها ارتباط مستقیم دارد با نیاز سیستم، فرضا برای اینکه سیستم سود و سرمایه در عربستان سعودی به خوبی کار کند نیاز به نهادی غیر دمکراتیک و بسته دارد تا به راحتی بر محور فروش مواد اولیه در سیستم جهانی به حیات خویش به عنوان یک هنجار ادامه دهد . و این گونه است که پس از سالها مبارزه در مشرق زمین برای دست یابی به حکومت های دمکراتیک کوچک ترین نتیجه ای حاصل نشده است و پس از یک سری تکانه های اجتماعی منطقه در یک حالت ثبات و پذیرش قرار گرفته است .یعنی انان که سیستم را پذیرفته اند پس از چندی مجبور به پذیرش نیاز سیستم هم شدند و دست از مبارزه با دولت کشیدند .&lt;br /&gt;دولت و قدرت&lt;br /&gt;با این که مالکیت دولت درقدرت بدیهی به نظر می رسد اما نمی شود پورلوتاریایی جهان بدون تغییر بنیادی سیستم حاکم و صرفا با تسخیر دولت قدرت را بدست بگیرد. جایگاه دولت در هر سیستمی یکسان است و برای اداری هر سیستمی چه سرمایه داری چه سوسیالیستی الزامی . حیات یک سیستم نیاز به اتوریته دارد و برای داشتن قدرت یک سری نهاد شکل می گیرد که دولت اصلی ترین آن است آنچه مسلم است ماهیت این نهاد ها تغییر نمی کند وهمچنان برای پیشبرد ایدولوژی طبقه حاکم ایفای نقش میکند . در جنگ طبقاتی مسئله برسر خلع قدرت از طبقه حاکم است و طبقه ی پیروز نیز پس از دست یابی به قدرت دولت رابرای حفظ قدرت تشکیل میدهد . یک مطلب کاملا مشخص است مابه عنوان نیروهای کار و تولید کننده ی سرمایه در پی تصاحب قدرت و به دنبال بدست آوردن ثمرات دست رنج خویش هستیم . دنبال قدرت هستیم و این اصلا شکل زیبایی نخواهد داشت این یک جنگ است و هر روزه اشکال مختلف خود را به نمایش می گذارد .&lt;br /&gt;تفاوت در چیست؟&lt;br /&gt;دولت های کنونی در عین گوناگونی در ساختار, همگی حامی نظم موجودند . ودراشکال مختلف دست به سرکوب می زنند . این سرکوبها در یک مخرج واحد مشترکند وآن جنگ با اگاهی و یا ایجاد آگاهی کاذب است . و این تفاوت اصلی بین دولتهای سوسیالیستی ودولتهای بورژوازی خواهد بود.چرا که حیات سرمایه داری ارتباط مستقیم دارد با نفی عقلانیت اجتماع چون دوره ی تاریخی اش به سر آمده و نیاز دارد چون سدی بر سر راه خواسته های انسانی عمل کند و دیگری حیاتش در گرو آگاهی طبقاتی است و پیکان قدرتش به سوی تمامی موانعی است که انسان را از روند معقول وانسانی باز داشته است .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-6398982254072349073?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/6398982254072349073/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=6398982254072349073&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/6398982254072349073'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/6398982254072349073'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2008/09/blog-post_17.html' title='قدرت سیاسی'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-3482877936105552568</id><published>2008-09-14T12:31:00.000+04:30</published><updated>2008-09-14T12:40:54.825+04:30</updated><title type='text'>روی تخت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;روی تخت قلت می خورم .فنر خوشخواب به پهلویم فرو می رود . چهره ام در هم می رود سیگاری آتش می کنم و دود را جوری فرو می دهم که با صدای ناله ام در هم آمیزد. این فنر همین دیشب بیرون زد تو متوجه نشدی ، وقتی پریدی توی سرم یکهو سنگین شدم حجیم شدم به علاوه ی تو شدم واین اصلا عجیب نیست که این بیچاره فنرش در رفت ، می دانی فرق می کند، روی یخ که راه می روی بهتر است اگر از زخامتش مطمئن نیستی خودت را پهن کنی آن وقت ترک نمی خورد وقتی دوتای خودمان را پهن می کردیم روی تخت خطری تهدیدمان نمی کرد اما اگر قرار باشد وقت و بی وقت همین طور بی هوا بپری توی سرم معلوم نیست چند فنر دیگر به من فرو رود .&lt;br /&gt;آرام می چرخم فنر خم می شود زخمم را باز می کند و در یک آن پهلویم پاره می شود . ناله می کنم حالا بخشی از من نیست و این به آن رفتن بی هنگام تو نمیماند . یک تکه ی خون چکان سر فنر جان میدهد ومن همین طور مبهوت نگاه می کنم به دور شدنت خون بهترین نشانه است که چشم ردی را کم نکند.&lt;br /&gt;بلند می شوم صدای زنگ وادارم کرده است اما دلم می خواهد رد خون را تا پای در بکشم . از چشمی نگاهش می کنم پشت به در ایستاده پس کله اش را می بینم در را باز می کنم و بر می گردم روی تخت . رد خون را نمی گیرد صدایش از آشپزخانه می آید . خودم را ول می کنم روی تخت، چشمهایم را می بندم . می آید کنارم مینشیند تخت زیرش له می شود کمی به سمتش کشیده می شوم پهلوی سالمم می چسبد به کپلش سرش را می خواراند سیگارم را می قاپد سرم داغ می شود زیر لب فحش می دهد سعی می کند مرا کنار بزند غلت می زنم حال آن تکه ی مرده در من است&lt;br /&gt;اتاق تاریک شده و تخت دیگر فشار غریبه ای را تحمل نمی کند . دارد خوابم میبرد اما این درد نمی گزارد نه اشتباه نکن زخمم دیگر کاملا بی حس است اما درهم رفتگی چهره ام درد می کند ،عضلات صورتم درد می کند . بلند می شوم این بار با احتیاط بیشتری تا زخمم خون ریزی نکند فنر کم کم از من خارج می شود اما یکهو تمام اینرسی اندامم فروکش می کند و می افتم . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-3482877936105552568?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/3482877936105552568/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=3482877936105552568&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/3482877936105552568'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/3482877936105552568'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2008/09/blog-post_14.html' title='روی تخت'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-6906351924267025665</id><published>2008-09-13T16:28:00.000+04:30</published><updated>2008-09-13T16:31:28.553+04:30</updated><title type='text'>یاس مبتذل برای مبارزان سیاسی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چطور می شود که اندوه یا شادی مبتذل باشد یا اصلا آیا می شود حالتی انسانی را با صفتی تعریف کرد .&lt;br /&gt;مبارزه سیاسی یا عنصر ناراحتی که موجودیتش در سر باز زدن از هنجارها معنا می شود ، چطور دچار یاس می شود . این امری بعید یا نادر نیست ، که تا بوده دیده ایم و باز انگار محکومیم که ناظر باشیم .&lt;br /&gt;ناتوانی در اولین قدم بدنیا می آید ودر هر گامی که به پیش می روی رشد می کند تا می شوی این که ندبه و زاری کنی که : نمی شود . هیچ فایده ای ندارد . اینجا هیچ چیز درست نمی شود . جان کندن بی خود است یا به قولی کار کردن خر است و خوردن یابو .&lt;br /&gt;آیا این تحلیلها در اولین شکست متولد می شوند؟ یا فرضا اوضاع سیاسی ایران در این سی ساله در چه پارت زمانی ملایم تر بوده است که فرد در آن زمان فعالیت خودش را شروع کرده باشد واکنون با تغییر اوضاع به یاس رسیده باشد . آنچه واضح است برا ی این مداحان سیاسی نه وضعیت کنون قابل شناسایی است نه اوضاع گذشته که در ان پراتیک خود را آغاز کرداند . درواقع یاس یک عارضه است از بیماری نا آگاهی . فرد در یک سرگشتگی دست به نزاع می زند و دریک سرگشتگی دیگر می میرد . آیا این یاس برابر است با آن یاس نهلیستی که ما می شناسیم . آنچه مسلم است جنس این دو کاملا متفاوت است .یکی فرزند ناتوانی است ودیگری حرامزاده ای است که از ماتحت بودن بیرون زده . &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-6906351924267025665?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/6906351924267025665/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=6906351924267025665&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/6906351924267025665'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/6906351924267025665'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2008/09/blog-post_13.html' title='یاس مبتذل برای مبارزان سیاسی'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-3648508532804239177</id><published>2008-09-11T19:03:00.000+04:30</published><updated>2008-09-11T19:05:24.337+04:30</updated><title type='text'>توف</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;وقتی مشت گره کرده ام به هدف نشست فهمیدم نمی توانم یا اصلا جور دیگری نمی شود . تو مجبوری چاقو را محکم توی دستت بگیری تو مجبوری راه که می روی هوای پشتت را داشته باشی . میدانی وقتی لازم نباشد مواظب پاکن و تراشت باشی این طور می شود خیلی زود &lt;strong&gt;می فهمی که اینجا باید کونت را دودستی بچسبی حالا اگر مداد ت را هم بردند ، به تخمت&lt;/strong&gt; . یاد می گیری چه طور درنده باشی . از پشت نیمکت قد می کشی تو خیابان اربده می کشی تا یکهو مشتت را می بینی که از خون و دماغش خیس شده . و حالا وحشت کنید از حیوان وحشی که منم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-3648508532804239177?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/3648508532804239177/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=3648508532804239177&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/3648508532804239177'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/3648508532804239177'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2008/09/blog-post_11.html' title='توف'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1395165996075699292.post-8053981175548460732</id><published>2008-09-09T15:23:00.000+04:30</published><updated>2008-09-09T15:30:21.896+04:30</updated><title type='text'>شروع</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:arial;font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;امروزهم کسی ما را نکشت.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1395165996075699292-8053981175548460732?l=enghelab17.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://enghelab17.blogspot.com/feeds/8053981175548460732/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1395165996075699292&amp;postID=8053981175548460732&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/8053981175548460732'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1395165996075699292/posts/default/8053981175548460732'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://enghelab17.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='شروع'/><author><name>سعیدآقام علی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04233103809759195643</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_8ZQyuTyAssM/SMuqCYRP48I/AAAAAAAAAAg/ebH7GtKY5HM/S220/03-09-07_0825.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
