نامه ای سر گشاده برای تو
دغدغه ها ی هر آدمی بی شک تغییر می کند ، دغدغه های متناقضی که گاهی از لای پای زن همسایه شروع می شود و به نوشتن می رسد . نمی دانم کی و کجا این توهم و باور کذایی در من شکل گرفت که نوشتن دغدغه زندگی ام شد .
سرماهم که بخوری اول آب دماغت آویزان می شود و بعد کمی که گذشت ،استخوان درد و طب و چرک و عفونت سینه شروع می شود . چه می دانم هزار مثال دیگر! مثل بگیر روند رسیدن از نخ اول سیگار تا پاکتهای متوالی امروز! حکایت من هم همین است انگار... نوشتن انشائی که نمره نمی گرفت و خوشحالم می کرد ! چند روز قبل برای علی نوشتم ( اول ابتدایی بودم اسم هم کلاسی ها یادم نیست ... همکلاسی هایم دارند دیکته می نویسند و من چند کلمه ی احمقانه ای را که معلم دیکته می گوید پیش پیش نوشته ام .حتی ترتیب کلمات را هم درست حدس زده بودم، از دیکته پیش مثلا سه کلمه اضافه شده بود، گیرم ترتیب این سه کلمه را درست ننوشته باشم که اصلا مهم نیست . اینکه چطور توبیخ شدم یا اصلا کتک هم خوردم یا نه یادم نیست،اما بعد از آن مغرور شدم .هر بار چیزی مثل این اتفاق می افتاد بزرگتر می شدم . نوشتن 1تا 10 در یک صفحه برایم احمقانه بود و من همین طور با شوق دیدن نیش خند معلم هنگام توبیخ صفحه را از یک شروع کردم و اصلا به خاطر نمی آورم تا چند نوشتم اما یادم هست آنقدر سر خورده شدم که دیگر تکرار نکردم . با خودم فکر می کنم چه جمله ای در سرم تکرار شد ؟ احتمالا باید گفته باشم " آنقدر یک تا ده می نویسم تا کونت پاره شود" . اما چون یادم نیست این را می گویم وخیالم راحت است که این جمله به اندازه کافی افتخار آمیز هست . واقعیت اما این است که دفعه بعد هم یک تا ده را با حروف انگلیسی ساعت نوشتم )... ((اول ابتدایی بودم ،همه چیز به شکل شگفت انگیزی احمقانه بود و من مغرور شدم ))
12 ساله بودم نوشتن انشائی در مورد تابستان برایم احمقانه بود ! از پیش پیدا بود که کل ماجرا یک از سر واکنی بیشتر نیست . من رفتم خانه ی فلانی ... رفتم سفر یا هزار مزخرف دیگر.مانند این که دوباره مجبورم کرده باشند 1 تا 10 را در یک صفحه بنویسم .پس کافی بود بر علیه باورهای تثبیت شده معلم در مورد تعطیلات چیزی بنویسم تا کاغذ انشای من سریع خط نخورد تا معلم تا خط آخرش بخواند و بعد از کلاس اخراجم کند . یاد آوری اینها برای خودم خوب است .((فرضا اگر نیاز سرکوب شده ی جنسیت را بشناسی و بفهمی این انرژی سرکوب شده عامل پر کاری و بدست آوردن فلان مهارت است می روی کمرت را خالی می کنی و به جانی که می کنی عاقلانه تر فکر می کنی ! بعید نیست بعد از این دیگر دلت نخواهد 100 متر را در فلان ثانیه بدوی )) تا سال 79 نوشتن در جاهایی که تقاضا می شد یا نوشتن شعر یا بغل نویسی کتاب برای خواباندن کرمم کافی بود. .فکرش را بکن چقدر پیش می آید که از تو بخواهند در مورد چیزی بنویسی ؟ پس کتاب را بغل نویس می کردم و بعد خواندنش را پیشنهاد می دادم تا بغل نویسهای منهم خوانده شود. این یکی از اولین تلاشهای من بود برای به چنگ انداختن مخاطب وقتی اولین نخ سیگار را کشیدی در هر موقعیتی یا اتفاقی برای کشیدن نخ بعدی آن اتفاق یا چیزی شبیه آن را بازسازی می کنی در واقع بهانه می تراشی تا زمانی که دیگر تکرار و توالی وقایع دچار معنا باختگی شود حالا تو یک سیگاری تمام عیاری با رنگ زرد دندان و بوی گند سیگار !
کم کم بهانه هایم برای نوشتن تبدیل شده اند به تعهداتی کذایی و من فراموش می کنم دوری تو بهانه است و من دلم می خواهد خوانده شوم . فلانی لیچاری بار جریان سیاسی متبوع من می کند ... من دلم می خواهد خوانده شوم . تمام داستانهایی که نوشتم تمام مقالاتی که تا امروز نوشتم وهمین یاداشتی که می نویسم به همین مسخرگی اتفاق می افتد . هرگز از کسی که دچار افیون است سوال های احمقانه نپرس . معلوم است که باز می نویسم بدیهی است که برای چسباندن بستی دیگر مرگ تو می تواند بهانه ای باشد .